ایوب بودن گلشیری

مصاحبه

چرا از میان آثار داستان‌نویسان معاصر، سراغ هوشنگ گلشیری رفتید؟ اینجا سلیقه و ذوق بی‌تأثیر نیست. برای شخص من، همان‌طور که در شعر، فروغ تافته جدا بافته‌ای است، در رمان معاصر هم گلشیری این‌گونه است. از سوی دیگر، نثر معاصر اساساً مدیون چند نویسنده است که یکی از برجسته‌ترین آن‌ها حتماً هوشنگ گلشیری است. دلیل شما برای
جزئیات

«وصیت‌ها» منتشر شد

اخبار

«وصیت‌ها» جدیدترین اثر مارگارت اتوود و دنباله کتاب «سرگذشت ندیمه» به فارسی منتشر شد.
جزئیات

قرار تصویری اول لک‌لک‌بوک با کتاب‌خوان‌ها

پرونده

تیم لک‌لک بوک در تاریخ دهم آذرماه، مصاحبه‌ای با دوستداران کتاب در کتاب‌فروشی «اسم» انجام داد. در این ویدئو می‌توانید گزیده‌ای از این گفت‌وگوها را ببینید. با تشکر از کتاب‌فروشی اسم و تمامی دوستانی که در این قرار ما را همراهی کردند. به امید دیدار شما در قرارهای آینده.
جزئیات

نامه بهرام بیضایی به اکبر رادی پس از مرگش

پرونده

پنج دی سالروز تولد بهرام بیضایی کارگردان و نمایشنامه‌نویس برجسته‌ی ایرانی است. همچنین این روز یادآور سالمرگ اکبر رادی، نمایشنامه‌نویس بزرگی است که به عنوان «چخوف» ایرانی شناخته می‌شود.
جزئیات

سال بلوا

کتاب

کتاب سال بلوا دومین رمان عباس معروفی، نویسنده‌ی محبوب ایرانی، بعد از رمان سمفونی مردگان است. نویسنده در این کتاب شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نابسامان را در هر جامعه‌ی بدون ثبات و رشد نیافته و شخصیت‌های متفاوت که مدام به دنبال قدرت‌اند را به تصویر می‌کشد.
جزئیات

سفارش کتاب

لیست کتاب مورد نیاز خود را به لک‌لک بوک بسپارید و در محل موردنظر تحویل بگیرید. برای سفارش کتاب، کتاب‌های مورد نظر را با جستجو در سایت به فهرست درخواستی بیفزایید، یا کتاب‌های درخواستی را به صورت تایپی به لیست اضافه کنید. دقت کنید که برای کتاب‌های ترجمه شده، ناشر یا مترجم مورد نظرتان را حتما قید کنید.
جزئیات

سال نو مبارک

لک‌لک بوک سال نو را تبریک میگوید

تیم لک‌لک بوک، فیلم حاضر را به دو منظور تهیه کرده، اول تبریک سال نو و آرزوی سلامتی و شادی برای شما، دوم پاسخ دادن به سه سوالی که ممکن است برای شما جالب باشند:
سوال اول: ایده‌ی لک‌لک بوک از کجا آمد؟
سوال دوم: چرا این اسم برایش انتخاب شد؟
سوال سوم: با همراهی لک‌لک بوک به کجا می‌رسید؟

لک‌لک بوک

ویکی‌پدیا دانشنامه‌ای همگانی شد، چون به جای تکیه به «افراد خاص» از «عموم مردم» خواست اطلاعاتشان را به اشتراک بگذارند، یکدیگر را ویرایش کنند و به کامل شدن هم کمک کنند تا سود همگانی حاصل شود. بر این اساس ما نیز در تلاشیم تا در زمینه‌ی کتاب رسانه‌ای متخصص باشیم و برای رسیدن به این مهم، نیاز به خِرد جمعی شما کتاب‌دوست‌ها داریم. باور ما بر این است که «همه چیز را همگان دانند»، پس بستری فراهم کرده‌ایم تا همه بتوانند در مورد کتاب‌هایی که می‌خوانند بنویسند. بعد از مدتی لک‌لک بوک رسانه‌ی مرجعی خواهد بود که فارسی‌زبان‌های دنیا و ایرانیان با هر زبان و قومیت، به اطلاعات کتاب‌های مورد نیازشان دسترسی دارند و می‌توانند بهترین‌ها را انتخاب کنند. با این کار حلقه‌ی گمشده‌ی فرهنگ ما که «ضعف در کار تیمی» است، در جایگاه خودش قرار می‌گیرد و روزهای بهتر دور از ذهن نخواهند بود. همراه ما باشید تا در کنار هم برای این مهم تلاش کنیم.

ویژه‌نامه‌ی نوروزی لک‌لک بوک

مجموعه‌ی لک‌لک بوک اولین ویژه‌نامه‌ی نوروزی آنلاین خود را با مطالبی خواندنی تقدیم می‌کند:
ابتدا «سخن سردبیر» با حال و هوای این روزها را می‌خوانیم،
در بخش «گپ و گفت لک‌لک بوک با اهل قلم»، نسل جوان نویسندگان و مترجمان پرکارِ این روزها به ۶ سوال ما پاسخ داده‌اند؛
«آرزوی عجیب سال نو»ی نیل گیمن نویسنده آمریکایی بخش دیگر مجله است؛
«آموزش داستان با نمودار» مقاله‌ی جالبی است که مراحل نوشتن داستان را به خوبی به شما یاد می‌دهد؛
در بخش «جرقه‌های کوچک، کتاب‌های بزرگ» به دنیای نویسنده‌ها رفته‌ایم تا ببینیم چطور شروع به نوشتن شاهکارهای خود کرده‌اند؛
در آموزش دیگری می‌آموزیم که «چطور با استفاده از یک عکس داستان بنویسیم» و بعد از آن نمونه «عکس‌نوشته» جالبی از مصطفی مستور برایتان گذاشته‌ایم که با این سبک کار بیشتر آشنا شوید.
در «۸ ژانر، ۸ کتاب»، معروف‌ترین کتاب نه ژانر اصلی ادبیات و دلایل معروفیتش را برایتان در قالب یک اینفوگرافیک جذاب آورده‌ایم؛
در مصاحبه‌ی ترجمه‌شده‌ی فردریک بکمن، نویسنده‌ی مردی به نام اوه از «تجربه دونفره‌ی نویسنده و خواننده» برایتان می‌گوید؛
و در بخش سرگرمی هم یک «جدول ادبی» برایتان آماده کرده‌ایم.

امیدواریم از مطالب این مجله لذت ببرید و اگر آن را دوست داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.

شرکت در چالش
#کتاب_ناتمام لک‌لک بوک
با جوایز ارزنده

کتاب ها

لک لک بوک

کتاب های صوتی

لیست


کتاب های الکترونیکی

لیست

اخبار لک‌لک

لک لک بوک

مجله لک‌لک

لک لک بوک

مصاحبه

لیست

گفت‌وگو با مایا آنجلو می‌دانم چرا پرنده در قفس می‌خواند

مایا آنجلو، شاعر و نویسنده‌ی آمریکایی بود که برای نگارش «می‌دانم چرا پرنده در قفس می‌خواند» و اشعار و مجموعه مقالاتش مورد تحسین و تمجید منتقدان و جشنواره‌های ادبی قرار گرفت. او که چهارم آوریل ۱۹۲۸ در سنت لوییس ایالت میزوری به دنیا آمد، نویسنده و فعال حقوق مدنی برای کتاب شرح حال «می‌دانم چرا پرنده در قفس می‌خواند» (۱۹۶۹) سمت و سوی دیگری به تاریخ ادبیات داد و عنوان نخستین کتاب پرفروش غیرداستانی اثر نویسنده زن آفریقایی- امریکایی را به نام خود ثبت کرد. در ادامه گفت‌وگوی جورج پلیمپتون را با مایا آنجلو که پاییز ۱۹۹۰ در مجله پاریس ریویو منتشر شد، می‌خوانید.


متن مصاحبه


قبلاً به من گفته بودی روی تخت‌خوابی مرتب دراز می‌کشی و بطری نوشیدنی، واژه‌نامه، فرهنگ جامع راجِی، دفتر یادداشت، زیرسیگاری و انجیل در کنارت، مشغول نوشتن می‌شوی. کارکرد انجیل چیست؟

زبان همه تفسیرها، ترجمه‌ها، تورات عبری و انجیل مسیحیان دارای آهنگ است، شگفت‌آور است. انجیل را برای خودم می‌خوانم؛ هر ترجمه‌ای [از انجیل]، هر نسخه‌ای را با صدای بلند می‌خوانم فقط برای اینکه زبان را بشنوم، ریتمش را بشنوم و به خودم یادآور شوم زبان انگلیسی چقدر زیباست. گرچه به هفت یا هشت زبان حرف می‌زنم اما انگلیسی زیباترین زبان‌هاست. از پس هر کاری برمی‌آید.

برای الهام گرفتن و بهتر کردن قلمت، انجیل می‌خوانی؟

برای ملودی‌اش. همچنین برای محتوایش. دارم سعی می‌کنم مسیحی باشم و این حرفه‌ای جدی است. مثل این است که سعی داشته باشی یهودی خوبی باشی، مسلمان خوبی باشی، یک پیرو خوب آیین بودیسم، یک پیرو خوب آیین شینتو، یک زرتشت خوب، یک دوست خوب، معشوقی خوب، مادری خوب، رفیقی خوب_ [همه اینها] حرفه‌ای جدی هستند. کاری نیست که بگویی آه تمامش کردم. کل روز انجامش دادم. حقیقت این است که تمام طول روز سعی می‌کنی انجامش دهی، سعی می‌کنی ‍‍[خوب] باشی و بعد اگر شب رک‌وراست باشی و کمی جسارت به خرج دهی به خودت نگاهی بیندازی و بگویی: «هوم. فقط هشتادوشش بار خرابش کردم. بد نیست. » سعی دارم مسیحی باشم و انجیل کمکم می‌کند به خودم یادآور شوم هدفم چیست.

آیا این ملودی را به نثرت انتقال می‌دهی؟ فکر می‌کنی طنین نثرت بتواند نثر نسخه انجیل کینگ جیمز را در ذهن خواننده تداعی کند؟

می‌خواهم بشنوم انگلیسی چه صدایی دارد؛ ادنا سنت وینسنت میلی چطور انگلیسی را می‌شنید. می‌خواهم انگلیسی را بشنوم پس آن را بلند می‌خوانم. نه به این معنی که بتوانم آن را تقلید کنم. برای اینکه یادآور شوم انگلیسی چه زبان باشکوهی است. بعد، سعی می‌کنم خاص باشم و حتی مبدع. کمی شبیه به خواندن جرارد منلی هاپکینز یا پاول لارنس دانبار یا جیمز ولدون جانسون است.

وقتی انجیل خستگی‌ات را گرفت، چطور روز کاری‌ات را شروع می‌کنی؟

در هر شهری که تا به حال زندگی کرده‌ام، در هتلی اتاق گرفتم. اتاق هتل را برای چند ماهی اجاره می‌کنم، ساعت شش صبح خانه‌ام را ترک می‌کنم و سعی می‌کنم در ساعت شش و سی دقیقه در محل کارم باشم. برای نوشتن، روی تخت دراز می‌کشم. اصلاً اجازه نمی‌دهم خدمه هتل ملحفه‌های تخت را عوض کنند چون من اصلاً آنجا نمی‌خوابم. تا ساعت ۱۲:۳۰ یا ۱:۳۰ عصر می‌مانم بعد به خانه می‌روم و سعی می‌کنم نفس بکشم؛ حدود ساعت پنج به کارم نگاه می‌کنم؛ میز شامی می‌چینم، میزی مناسب، آرام و شامی دوست‌داشتنی می‌خورم و بعد صبح روز بعد می‌روم سر کار. گاهی وقتی به اتاقم در هتل می‌روم یادداشتی روی زمین می‌بینم که روی آن نوشته شده «خانم آنجلوی عزیز، اجازه بدهید ملحفه‌ها را عوض کنیم. فکر می‌کنیم بو گرفته‌اند.» اما فقط به آنها اجازه می‌دهم بیایند و سطل کاغذ باطله‌ها را خالی کنند.
اصرار دارم همه تابلوها را از روی دیوار بردارند. نمی‌خواهم چیزی روی دیوار باشد. به اتاقم در هتل می‌روم و انگار که تمامی عقایدم به حالت تعلیق درآمده‌اند. هیچ‌چیز توجهم را جلب نمی‌کند. نه [تصویر] دختر شیرفروش، نه گلدان گلی، هیچ چیز. فقط می‌خواهم «احساس کنم» و بعد وقتی شروع به کار کنم به خاطر می‌آورم. چیزی خواهم خواند، شاید «مزامیر» را، شاید، دوباره، چیزی از آقای دانبار، جیمز ولدون جانسون می‌خوانم و به خاطر می‌آورم زبان چقدر زیباست و چقدر منعطف است و چقدر خودش را منطبق می‌کند. اگر آن را هل بدهی می‌گوید: «باشه.» این را به خاطر می‌آورم و شروع به نوشتن می‌کنم. ناتانیل هاتورن می‌گوید: «خوانش ساده منجر به سخت‌نویسی می‌شود.» سعی می‌کنم زبان را تا آن سطحی هل بدهم که از صفحه بیرون بپرد. باید ساده به نظر برسد اما برای من یک عمر می‌گذرد تا به آن نگاهی ساده داشته باشم.
البته منتقدهایی هم هستند- معمولاً منتقدان نیویورکی- که می‌گویند خب، مایا آنجلو کتابی منتشر کرده است و البته که خوب هم هست اما در نهایت او یک نویسنده ذاتی است. این‌ها کسانی هستند که دلم می‌خواهد یقه‌شان را بگیرم چون یک عمر طول کشید تا من آواز خواندن را یاد بگیرم. من زبانم را بهتر کرده‌ام. در عصری مثل امروز، به حضار نگاه می‌کنم، اگر باید این عصر را از زاویه دید خودم بنویسم، صندلی‌های فندقی‌رنگ مخملی زهواردررفته را می‌بینم و رنگ رفته روی پشتی‌ها که پشت آدم‌ها آن را برده و برای همین به نارنجی کمرنگ تبدیل شده است، بعد رنگ‌های زیبای چهره افراد، سفید، صورتی- سفید، سفید، گندمی و قهوه‌ای و آفتاب‌سوخته- من باید به همه اینها نگاه کنم، به همه این چهره‌ها و نوع نشستن‌شان. وقتی بعد از چهار یا پنج ساعت نوشتنم تمام شود، ممکن است مثل این باشد که من موشی هستم که روی پادری نشسته است. همین. [شبیه به] گربه نیستم. اما به بازی با آن و جلب‌توجهش ادامه می‌دهم و می‌گویم: «عاشقتم. بیا. عاشقتم. » دو یا سه هفته طول می‌کشد تا آن چیزی را که حالا می‌بینم توصیف کنم.

چه زمانی متوجه می‌شوی این چیزی است که می‌خواهی؟

می‌دانم چه وقت بهترین کار را می‌توانم انجام دهم. شاید بهترینِ موجود نباشد. شاید نویسنده‌ای دیگر بهتر بنویسد. اما می‌دانم چه وقت بهترین را می‌توانم انجام دهم. می‌دانم یکی از بهترین‌های هنری که نویسنده می‌تواند آن را بسط و گسترش دهد هنر گفتن این است: «نه. نه، کارم تمام شده. خداحافظ. » و دست از نوشتن بکشد. نمی‌خواهم تا سر حد بی‌طاقتی بنویسم. نمی‌خواهم مداوم بنویسم. این کار را نمی‌کنم.

چقدر اصلاح کردن دخیل است؟

صبح‌ها می‌نویسم و اواسط روز به خانه برمی‌گردم و حمام می‌کنم چون نوشتن، همانطور که می‌دانید، کار سختی است بنابراین باید دو بار خودت را بشویی. بعد بیرون می‌روم و خرید می‌کنم- من یک آشپز حرفه‌ای هستم- و وانمود می‌کنم یک آدم معمولی هستم. نقشم را عادی بازی می‌کنم؛ «صبح بخیر! خوبم، متشکرم. شما خوب هستید؟» بعد به خانه می‌روم. برای خودم شام آماده می‌کنم و اگر مهمان داشته باشم، شمع روشن می‌کنم و موسیقی دلنشینی می‌گذارم و از این جور کارها. بعد وقتی که کارم با ظرف‌ها تمام شد آنچه را صبح نوشته‌ام می‌خوانم و همیشه اگر ۹ صفحه نوشته باشم شاید بتوانم دوونیم یا سه صفحه از آن را نگه دارم.

این زمان، بی‌رحم‌ترین زمانی است که می‌شناسید، واقعاً تأیید می‌کنی که این نوشته‌ها به درد نمی‌خورند و آنها را حذف می‌کنی. وقتی شاید پنجاه صفحه از آن را تمام کردم و خواندم- پنجاه صفحه قابل قبول- یعنی کارم آنقدرها هم بد نیست. من از سال ۱۹۶۷ با یک ویراستار کار کرده‌ام. بارها در این سال‌ها به من گفته یا از من خواسته است که «چرا به جای دو نقطه از نقطه ویرگول استفاده می‌کنی؟» و در این سال‌ها بارها به او چنین جمله‌هایی را گفته‌ام: «دیگر با تو حرف نمی‌زنم. خداحافظ برای همیشه. تمام شد. خیلی ازت ممنونم و من می‌روم.»

بعد آن نوشته را می‌خوانم و به پیشنهادهایش فکر می‌کنم. برای او تلگرافی می‌فرستم و در آن می‌گویم: «باشه، حق با توست. حالا که چی؟ هرگز دوباره حرفش را هم نزن. اگر زدی هرگز با تو حرف نخواهم زد.» حدود دو سال پیش مهمان او و همسرش در همپتونز بودم. من انتهای میز ناهارخوری‌ای نشسته بودم که برای چهارده نفر غذا روی میز بود. اواخر شام به کسی گفتم در این سال‌ها برای او تلگراف‌هایی فرستادم. او از آن طرف میز گفت: «من همه آنها را نگه داشته‌ام! بی‌رحم!» اما ویرایش، ویرایش نوشته خود، قبل از اینکه ویراستار آن را ببیند یکی از مهم‌ترین عوامل است.

پنج کتاب خودنگاره پی‌درپی به ترتیب منتشر شدند. وقتی نوشتن «می‌دانم چرا پرنده در قفس می‌خواند» را شروع کردید، می‌دانستید این داستان نقطه شروعی برای شما خواهد بود؟ تقریباً خط به خط آن در جلد دوم کارکرد داشته است.

می‌دانستم اما حقیقتاً قصدش را نداشتم. فکر می‌کردم می‌خواهم «پرنده در قفس» را بنویسم و همین یکی خواهد بود و به نمایشنامه‌نویسی و فیلمنامه‌نویسی برای تلویزیون بازمی‌گردم. خودنگاره بدجور اغواکننده است؛ خارق‌العاده است. زمانی که خودم را مشغولش کردم متوجه شدم سنتی را پی می‌گیرم که فردریک داگلاس آن را پایه‌گذاری کرده است؛ در روایت‌های برده‌داری که راوی اول شخص مفرد درباره اول شخص جمع صحبت می‌کند، من او به معنای «ما» است و چه مسوولیتی! سعی در کار با چنین قالبی، سبک خودنگاره، تغییر آن، بزرگ‌تر کردن آن، غنی و بهتر کردن و ظرفیتی بیشتر در قرن بیستم دارد که چالش بزرگی برای من بود. الان پنج جلد را نوشته‌ام و واقعاً امیدوارم- کارهایی که باید در بسیاری از دانشگاه‌ها و کالج‌های امریکا تدریس شود- مردم کار من را بخوانند.

بهترین تعریفی که از من شد وقتی بود که مردم در خیابان یا در فرودگاه سمتم می‌آیند و می‌گویند: «خانم آنجلو، پارسال از روی کتاب‌های شما داستانی نوشتم و واقعاً می‌خواهم بگویم آنها را خواندم... همین. » اینکه آدمی سفیدپوست یا سیاهپوست، زن یا مرد اینقدر جدی، بی‌نقص تحت تأثیر کتاب‌ها قرار بگیرد که احساس کند آن داستان من است. من این را گفتم. پیش‌بینی‌اش را نکرده بودم. این بهترین تمجید از من است. در ابتدا انتظارش را نداشتم که بخواهم با این سبک ادامه بدهم. فکر می‌کردم می‌خواهم کتابی کوچک بنویسم و خوب خواهد بود بعد به شعر بازمی‌گردم، [یا] موسیقی کوتاهی می‌سازم.

درباره پیدایش کتاب نخست بگویید. کدام افراد در شکل دادن این جملات که از صفحات بیرون می‌پریدند به شما کمک می‌کردند؟

آه خب، آن‌ها سال‌ها قبل از اینکه من بخواهم بنویسم، وقتی خیلی جوان بودم، شروع کردند. کشیش سیاهپوست امریکایی را دوست داشتم. آهنگ لحن و ایماژ خیلی قوی و تقریباً ناممکن را دوست داشتم. وقتی خیلی جوان بودم، کشیش کلیسای من در آرکانزاس از عبارت‌های اینچنینی استفاده می‌کرد: «خدا قدم می‌زد، خورشید روی شانه‌های او می‌تابید، ماه کف دست او آشیانه کرده بود.»
منظورم این است که عاشق این جملات بودم و عاشق شاعران سیاهپوست و عاشق شکسپیر، ادگار آلن پو و از متیو آرنولد هم خیلی خوشم می‌آمد هنوز هم خوشم می‌آید. سال‌ها سکوت کرده بودم، می‌خواندم و به حافظه می‌سپردم و همه آنهایی که تاثیری شگرف روی من گذاشتند را به حافظه می‌سپردم... در نخستین کتابم و حتی در آخرین کتابم.

سکوت؟

وقتی خیلی جوان بودم مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفتم. به برادرم اسم این فرد را گفتم. طی چند روز این مرد کشته شد. در ذهن کودکانه من- هفت و خرده‌ای سال داشتم- فکر می‌کردم صدای من او را کشته است. بنابراین پنج سالی از حرف زدن دست کشیدم. البته درباره این اتفاق در «پرنده در قفس» نوشتم.

چه زمانی تصمیم گرفتید نویسنده شوید؟ لحظه‌ای بود که ناگهان بگویید: «این کاری است که آرزو داشتم باقی عمرم انجام دهم؟»

خب من فیلمنامه سریالی تلویزیونی را برای شبکه PBS نوشتم و داشتم به کالیفرنیا می‌رفتم. فکر می‌کردم شاعر و نمایشنامه‌نویس هستم. این کاری بود که قصد داشتم باقی عمرم انجام بدهم یا دلال معاملات ملکی سرشناسی باشم. شاید مثل این باشد که با آوردن نام او می‌خواهم خودنمایی کنم اما دفعه اول جیمز بالدوین بود که من را یک شب با خود به مهمانی شام با جولز و جودی فایفر برد. این سه نفر سخنورهای قهاری هستند. آن‌ها داستان‌های خود را تعریف می‌کردند و من می‌باید برای ایفای نقشم می‌کوشیدم. من هم می‌باید خودم را در جایگاه داستان‌سرایی قرار می‌دادم. خب، روز بعد جودی فایفر به باب لومیس، ویراستاری در انتشارات Random House زنگ زد و پیشنهاد کرد می‌تواند من را برای نوشتن زندگینامه استخدام کند، او چیزهایی در چنته دارد. پس او به من زنگ زد و گفتم: «نه، تحت هیچ شرایطی قبول نمی‌کنم.

قطعاً چنین کارهایی را انجام نمی‌دهم. » بنابراین به کالیفرنیا رفتم تا این سریال را که درباره فرهنگ سیاهپوستان آفریقایی- امریکایی بود، تولید کنیم. آنجا که بودم لومیس حدوداً سه بار با من تماس گرفت. هر بار جوابم نه بود. بعد او با جیمز بالدوین صحبت کرد. جیمی به او ترفندی را یاد داد که همیشه در مورد من جواب می‌دهد؛ گرچه من از گفتنش مفتخر نیستم. دفعه بعد که او زنگ زد، گفت: «خب، خانم آنجلو. دیگر مزاحم‌تان نمی‌شوم. مثل این است که برای نوشتن این کتاب تلاشی نمی‌کنید چون نوشتن زندگینامه ادبی تقریباً غیرممکن است. » گفتم: «درباره چی حرف می‌زنید؟ انجامش می‌دهم.» اصلاً از وجود چنین دکمه‌ای که با فشار دادنش من درجا پرتاب می‌شوم، خوشحال و خرسند نیستم.

برای هر کدام از کتاب‌های‌تان درون‌مایه غالبی را انتخاب می‌کنید؟

سعی می‌کنم زمان‌ها را در زندگی‌ام به خاطر بیاورم، وقایعی که در آنها درونمایه غالب بی‌رحمی یا مهربانی، بخشندگی، حسادت، شادی یا نشاط... شاید چهار واقعه از دوره‌ای که قصد نوشتنش را دارم، باشد. بعد آنی را که به بهترین شکل برای ابزار من مناسب بود، انتخاب می‌کردم و می‌توانم با توسل به آن درام بنویسم و به ملودرام نزدیک نشوم.

برای مخاطب خاصی می‌نوشتید؟

ابتدا فکر می‌کردم اگر کتابی برای دخترهای سیاهپوست بنویسم خیلی خوب خواهد شد چون دخترهای سیاهپوست کتاب‌های انگشت‌شماری برای خواندن دارند؛ دخترهایی که می‌گفتند همین‌طوری باید بزرگ شوند. بعد می‌دانید، فکر کردم بهتر است این گروه را بزرگ‌تر کنم، گروهی که هدفم بود. تصمیم به نوشتن برای پسرهای سیاهپوست گرفتم و بعد دخترهای سفیدپوست و بعد پسران‌شان.

اما چیزی که سعی داشتم به خاطر بسپارم، مهارتم بود. مهارت چیزی بود که برایش تلاش کردم؛ سعی می‌کردم هنرم کنترل را در دست بگیرد- اگر خیلی اغراق‌آمیز و عجیب به نظر نمی‌آید- انگیزش را پذیرفتم و تمام تلاشم را کردم تا کنترل مهارتم را در دست بگیرم. اگر احساس افسردگی می‌کردم و کنترلم را از دست می‌دادم، به خواننده فکر می‌کردم. اما این اتفاق خیلی نادر بود- فکر کردن درباره خواننده وقتی که کارت در جریان قرار دارد.

بنابراین وقتی در اتاق آن هتل می‌نشینی و نوشتن را شروع می‌کنی، خواننده خاصی در ذهن نداری. این خواننده خودت هستی.

خودم هستم... و خواننده من. حتماً دروغگو هستم، دورو یا یک احمقم- هیچ‌کدام از اینها نیستم- اگر بگویم برای خواننده نمی‌نویسم. برای او می‌نویسم. اما برای خواننده‌ای که می‌شنود، کسی که روی نوشته من فکر خواهد کرد، فراتر از آنچه من در ظاهر گفته‌ام می‌رود. بنابراین برای خودم و آن خواننده‌ای که وظیفه خود را انجام می‌دهد. در غرب آفریقا، غنا عبارتی مصطلح است که به آن «گفتار عمیق» می‌گویند. برای مثال ضرب‌المثلی هست که می‌گوید: «مشکل سارق این نیست که چطور سوت پاسبان را بدزدد بلکه کجا آن را بدمد. » حالا، در رویارویی با آن، فرد آن را می‌فهمد. اما وقتی حقیقتاً به آن فکر می‌کنید، شما را عمیق‌تر می‌کند. در غرب آفریقا به آن «گفتار عمیق» می‌گویند. دوست دارم فکر کنم «گفتار عمیق» نوشته‌ام. وقتی نوشته من را می‌خوانی باید قادر به گفتن «آه، این زیباست» باشی.

این دوست داشتنی است. خوب است. شاید چیز دیگری هم باشد؟ بهتر است دوباره بخوانی. سال‌ها پیش کتابی به نام «دن کاسمورو» از نویسنده‌ای به نام ماشادو د آسیس خواندم. ماشادو د آسیس نویسنده اهل امریکای جنوبی بود- از پدری سیاهپوست و مادری پرتغالی- در سال ۱۸۶۵ می‌نوشت. فکر کردم کتاب، اثر خوبی است. بعد برگشتم و کتاب را خواندم و گفتم: «هووم. نفهمیده بودم همه اینها در این کتاب هست.» بعد دوباره و دوباره کتاب را خواندم و به این نتیجه رسیدم که آنچه ماشادو د آسیس انجام داده در واقع یک حقه است؛ او من را به ساحلی هدایت کرده بود که در آن غروب خورشید را ببینم و من آن غروب را با لذت تماشا کردم. وقتی برگشتم تا به آن ساحل بروم، فهمیدم جریان آب تا سر من می‌رسد. این زمان وقتی بود که تصمیم به نوشتن گرفتم. می‌نویسم تا خواننده بگوید: «این داستان چقدر خوب است. آه پسر، خیلی زیباست. بگذار دوباره بخوانمش. » فکر می‌کنم به همین خاطر است که «پرنده در قفس» چاپ بیست‌ویکمش را در جلد سخت و چاپ بیست‌ونهم در جلد کاغذی را پشت‌سر می‌گذارد. همه کتاب‌هایم هنوز در حال چاپ هستند، هم جلد گالینگور و همچنین کاغذی، چرا که مردم به عقب بازمی‌گردند و می‌گویند: «بگذارید این را بخوانم. آیا او واقعاً این حرف را زده است؟»


مقالات

لیست

چرا ابراهیم گلستان مهم است؟

اگر نام ابراهیم گلستان را در صدر فهرست بزرگان سینما ننویسند، به گواه اهالی فن یکی از سرآمدان هنر هفتم بوده و هست. گلستان زمانی دوربین به دست می‌گرفت و فیلم می‌ساخت که هنوز مدرنیته، تهران را نبلعیده بود. نخستین کارگردان ایرانی بود که جایزه‌ای بین‌المللی گرفت. علاوه بر این نقشش در سیر پیشرفت داستان معاصر فارسی در کنار محمدعلی جمالزاده و صادق هدایت غیر قابل انکار است. مهم‌ترین ویژگی گلستان صراحت نقدها و پیش‌بینی آینده‌ی جامعه‌‌ی خویش در خلال آثارش است.

زندگی:
ابراهیم گلستان کارگردان، داستان‌نویس، مترجم، روزنامه‌نگار و عکاس، سال 1301 در خانواده‌ای فرهیخته متولد شد. پدرش از روزنامه‌نگاران شیراز بود. او در کودکی دو زبان عربی و فرانسوی را آموخت و با آثار «صادق هدایت» آشنا شد. در جوانی برای تحصیل در رشته‌ی حقوق دانشگاه تهران به تهران آمد و در سن کم با دخترعمویش «فخری گلستان» ازدواج کرد. او تحصیلاتش را ناتمام گذاشت و فعالیت‌های سیاسی‌اش را با پیوستن به حزب توده دنبال کرد، سپس با «محمد مصدق» آشنا شد. گلستان آن زمان به عکاسی مشغول بود و کمی بعد اولین مجموعه داستانش به نام «به دزدی رفته‌ها» را منتشر کرد.
ابراهیم گلستان در دهه‌ی سی استودیوی سینمایی گلستان را بنا نهاد. مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، ایرج پزشک‌نیا، کریم امامی و نجف دریابندری از جمله افرادی بودند که در این استودیو همراه او مشغول به کار بودند. آن‌ها تا پایان دهه‌ی سی بیش از سیصد فیلم مستند خارجی در زمینه‌های علمی و صنعتی را ترجمه، دوبله و صداگذاری کردند. ازجمله آثار این استودیو ساخت فیلم رنگی مربوط به آتش‌سوزی چاه نفت شماره‌ی شش اهواز در 19 فروردین سال 1337 است که مدال برنز جشنواره‌ی ونیز را دریافت کرد. از دیگر آثار ماندگار این استودیو دو فیلم سینمایی «خشت و آینه» سال 1343 و «اسرار گنج دره جنی» 1353 بود که کارگردانی آن‌ها را «ابراهیم گلستان» بر عهده داشت. این آثار قدم‌های نخست سینمای روشن‌فکری ایران بود و نگرش جدیدی را به وجود آورد. او همچنین در ساخت فیلم مستند «خانه سیاه است» در کنار فروغ فرخزاد حضور داشت، این فیلم موفق به دریافت جایزه‌ی بهترین فیلم مستند سال 1342 از سوی فستیوال فیلم آلمان غربی شد.
گلستان دو اثر «دیالکتیک» از استالین و «اصول مارکسیسم» از لنین که درزمینه‌ی اصول مارکسیستی بودند را به همراه داستان‌هایی از ارنست همینگوی، ویلیام فاکنر، آنتون چخوف، استیون کرین و استیون وینسنت بنت را به فارسی ترجمه کرد. همچنین مجموعه داستان «شکار سایه» را به چاپ رساند و ترجمه‌ی «هاکلبری فین» اثر مارک تواین، «مکبث» اثر شکسپیر و «دون ژوان در جهنم» اثر برنارد شاو را نیز به مجموعه آثارش افزود.
ابراهیم گلستان با نثر خاصش بر داستان‌نویسی آن زمان تأثیر گذاشت؛ گروهی براین باورند که او در نوشتن داستان از ارنست همینگوی الهام گرفته است. مجموعه داستان «جوی و دیوار و تشنه» را در سال ۱۳۴۶ با زبانی طنز نوشت. «مد و مه»، «خروس»، «نامه به سیمین، به همت، به عباس میلانی»، «مختار در روزگار» و «برخوردها در زمانه برخورد» از آثار مکتوب دیگر این سینماگر و نویسنده‌ی بزرگ است.
چند سال قبل نامه‌هایی منتشر نشده از فروغ فرخزاد نقل محافل شد که بار دیگر داغ یک عشق قدیمی را تازه کرد. عاشقانه‌های فروغ انگار از زبان دخترکی شیدا بود به عاشقی مغرور، مردی نامدار که البته همسری داشت و فرزندانی.
در این مورد {اینجا} بیشتر بخوانید.
دخترش «لیلی» نقاش و مترجم نامی است و پسرش «کاوه» عکاس شهیری بود که در حین عکاسی جنگ عراق بر اثر انفجار مین از دنیا رفت.

خروس:
«خروس» با ورود دو کارمند شرکت نفت (دو بورژوا، دو روشنفکر) به یک شهر مرزی در سواحل جنوبی ایران آغاز می‌شود. این دو سوار بر قایق از مأموریتی در یک جزیره نفتی بازمی‌گردند و به ناچار شب را در خانه شخص سرشناسی به نام حاجی ذوالفقار سر می‌کنند. بانگ‌های بی‌محل یک خروس حاجی را کفری کرده است و قصد دارد صدای خروس را به هر ترتیبی خفه کند...
«خروس»، داستانی چند لایه است و به لحاظ گستردگی معنایی‌اش انتظار نمی‌رود که به برداشت واحدی منجر شود. «خروس» تداعی هرچه که باشد (روشنفکر، جدال سنت و مدرنیته یا حتی پیشگویی انقلاب) بی‌شک یک نماد تمام‌عیار است: در عین این که با ظرافت نشانه‌گذاری شده و به مفاهیم متفاوتی ارجاع می‌دهد، با مابه‌ازای مادی‌اش هم پیوندی تنگاتنگ دارد. «خروس» آنقدر با جزئیات ساخته و پرداخته شده که کاملاً باورپذیر، عینی و واقعی به نظر می‌رسد. فقط شخصیت نشده، قهرمان است و داستان را جلو می‌برد. تاثیرگذاری این حیوان به حدی است که آدم‌های داستان را به حاشیه برده و به شخصیت‌های فرعی بدل کرده.
«خروس» از ابتدا راهنماست: پیش از داستان، اسمش روی جلد کتاب به ذهن مخاطب تلنگر می‌زند. نمود همان جنباندنی است که در مدخل داستان به آن اشاره می‌شود. همین ویژگی «خروس» است که بهانه‌ی روایت داستان می‌شود و چندی بعد کل بندر را دستخوش تغییر می‌کند. شهری که بدو ورود راوی، خواب و خالی به نظر می‌رسد: نخل‌هایش کج، گزها پیر، دکل‌ها لخت، دام‌های ماهی خشک، آب از صفا افتاده، ساحل نمدار و سست است و کوچه بوی کهنگی می‌دهد.
ویژگی‌های «خروس» به بینش، آگاهی‌بخشی و توانایی به حرکت درآوردن مردم محدود نیست، زیر لایه‌هایش در صحنه به دام افتادن جلوه می‌کند: پنداری او رهاست و جماعت اسیرند. نگاه می‌کند که از جمع جنبشی ببیند تا خود را برانگیزد. انگار اوست که همه را به دنبال خود می‌کشد. پاهایش بسته اما تا دم آخر از صدا نمی‌افتد. تداعی منجی‌هاست، آنها که به دست خلق بزدل شهید شده‌اند.

ویژگی آثار:
- گلستان از نخستین نویسندگان معاصر ایرانی است که برای زبان داستانی و استفاده از نثر آهنگین در قالب‌های داستانی نوین، اهمیت قائل شد.
- نوع نثر موزون، آهنگین، شاعرانه و متشخص او از سویی تحت تأثیر گلستان سعدی است و از سوی دیگر متأثر از نویسندگان آمریکایی.
- به نظر میرعابدینی نوع پرداخت نثر داستانی گلستان سبب شده است پارهای از آثارش جنبهی فرمالیستی پیدا کند.
- نثر او و حتی واژه‌گزینی او منحصر به خود اوست و اندیشه‌های سیاسی-اجتماعی که در میان سطر سطر نوشتههایش موج میزند، بیش از پیش به این یگانگی دامن میزند.
- گلستان جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که همه‌ی افراد آن علی رغم تفاوت‌هایشان، الگوی یکسانی را در زندگی خود تکرار می‌کنند و آن انتخاب راه غلطی است که منجر به بیهودگی و پوچی می‌شود.
- آثارش بر بستر رئالیستی دوره‌ی خویش گسترده شده‌اند.
- «رمان در داستان» ژانری است که در آن داستان‌های کوتاه یک مجموعه به شیوه‌های متفاوت با یکدیگر در ارتباط قرار می‌گیرند؛ در ایران از سال 1348 با مجموعه داستان «آذر، ماه آخر پائیز» آغاز به حیات می‌کند و سپس نوعی جدید این ژانر به نام «داستان کلان» با مجموعه داستان «شکار سایه» شکل می‌گیرد.
- توجه گلستان به ویژگی‌های ناحیهای و محلی منجر شده است که برخی، کارهایش را در حوزهی «ادبیات اقلیمی» قرار دهند. او علاوه بر پرداختن به ویژگیهای جغرافیایی و ناحیهای، به ویژگیهای فرهنگی از جمله زبان، پوشش، خوراک، آداب و رسوم و آیینها نیز توجه کرده است.


بسیاری ابراهیم گلستان را به معنای واقعی کلمه روشنفکری می‌دانند که توانست دوره‌ی تاریخی‌ای که در آن زیست را کاملاً درک کند و به عمقش پی ببرد. آثارش نه به خاطر نثر بی‌همتا و ساختار مستحکمشان و نه به خاطر شناخته بودن نویسنده‌شان، بلکه به خاطر ویژگی‌های مردم‌شناسانه و نگاه‌های دقیق جامعه‌شناسانه‌ی گلستان است که خواندنی به حساب می‌آیند.

منابع:
طرحواره‌های متنی در آثار ابراهیم گلستان، لیلا صادقی، جستارهای ادبی، 1392
ابراهیم گلستان و مکتب جنوب، ناهید زندی صادق، تارنمای لیلا صادقی
داستان کلان به مثابه ژانری فرعی در «شکار سایه» ابراهیم گلستان، نقد ادبی، 1392
ابراهيم گلستان، پايه‌گذار نثری نوين، شیرزاد طایفی، سبک‌شناسی، 1389
خروس از ابتدا راهنماست: نقدی بر کتاب « خروس»، سعید کاویان‌پور، اعتماد، 1396
روایت واقع‌گرا در آثار داستانی ابراهیم گلستان، حسن اکبری، تاریخ ادبیات، 1388
و...

داستان کوتاه

لک لک بوک
لک لک بوک